<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-3258091833818699309</id><updated>2011-07-08T13:12:00.418+04:30</updated><category term='مهاجرت، انگلستان، ویزای تحصیلی، راجر واترز'/><title type='text'>کوچینگ بریتانیا</title><subtitle type='html'>بدو، بدو خرگوش! چاله را بکن و خورشید را فراموش کن...</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://leaving-uk.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3258091833818699309/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leaving-uk.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>علی حسین نیا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12686373613303049717</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_YPxT6DUsuxI/SyaI2BHyVTI/AAAAAAAAADw/J0JF4zyNo9w/S220/ali.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>5</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3258091833818699309.post-2576162184279007008</id><published>2010-01-27T16:28:00.006+03:30</published><updated>2010-01-27T17:19:50.613+03:30</updated><title type='text'>گزارش رفته شدن005</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;خودکاري که منقطع مي نويسد يا انگشتاني که گمانم از ضعف مي لرزند يا هر چيز ديگري که همه چيز را مثل هميشه لغزان و لغزنده، ناهموار نشان مي دهند. يا اينکه ناهموار مي شوند. همين جوري نمي شود که هدفون مي رود روي سرم و تکان مي خورد سرم يا همين جوري که هيچ دري را باز نمي کنم و هيچ دري معمولاً باز نمي شود. بي خود نيست که من درها را قفل مي کنم اگر بشود. وقتي درها اينقدر ساکتند بهتر است براي سکوتشان توجيحي داشته باشم. اينطور نه اينکه کسي در نمي زند، کسي در نمي زند، مثلاً من در را باز نمي کنم! يا به اين هدفون بر مي گردد و حتماً صداي در را نمي شنوم. مگر آن بيرون خبري هست يا اگر باشد براي من؟ حتماً هست. نه بيشتر از اين صندلي يا آن يکي صندلي خالي آن طرف و اين وبلاگ. امروز در بانک يکي خبرم داد که زمستان است. پيش از اين بليط اتوبوس که مي گرفتم فصل ها را رويش مي خواندم. حالا که ماشين دارم حسابداران بانک يادآوري مي کنند. من تمام سال سردم است. شايد از تکيدگي باشد. لباس هايم هم زور بي خود مي زنند، سرما که لباس سرش نمي شود مثل من که صداي در. لباس دروغ است. همه يک روز لخت مي شوند، بي خودي دکمه هايشان را جدي مي گيرند. و فکر مي کني که درها بلد نيستند دروغ بگويند؟ بسته باشند بهتر است، در را نيمه باز هم که بگذاري يک روز چارطاق باز مي شود و تو مي ماني حجمي که روي سرت خراب مي شود و از تو هيچ کاري جز سلام کردن بر نمي آيد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;_&lt;/span&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt; سلام دارلينگ! نبودم قفل در را شکسته بودند دادم تعميرش کنند. داشتم امتحانش مي کردم. در زده بودي؟ نشنيدم، هدفون توي گوشم بود. حال تو خوبه؟ آره سيگار کشيدم، پنجره بازه، بوش سريع مي ره بيرون. اين دستبند سبز من رو نديدي؟ مرسي دارلينگ. لباسم رو عوض کنم ميام. بذار بازم قفلش رو امتحان کنم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;در که بسته مي شود آدم از تنهايي در مي آيد. من مي مانم و سرم. برايش يک هدفون جديد خريدم. از دستم خلاص مي شود. سرم عادت کرده به تنهايي. طفلک افسرده شده. چند نفري به من گفته اند. گير من سرما مي آيد به جايش. سر که سردش نمي شود. جاذبه هم حاليش است. مي افتد پايين. سر خيلي فرق مي کند. بي خود مي گويند سر و سينه. سينه را يک کاريش مي کنند که جاذبه نمي فهمد، همين جوري صاف تکان نمي خورد! خيلي هم ارزشمند مي شود اينجوري مي گيوند طرف باربي شده! سر که بلد نيست دروغ بگويد. براي همين هدفون برايش خريدم که مجبور نشود حرف بزند با من. آدم که هميشه نمي تواند حرف راست بشنود. همه چيز خراب مي شود. بعد بايد بيايم پيش تو يا که ايميل کنم برايت که دارلينگ حالم خوب نيود جواب ندادم. بعد بنشينم و بخوانم که هژير پلاسچي در ستايش خودکشي چي نوشته يا در را باز کنم و از تو بپرسم که دارلينگ خودکشي که کردي چي جوري بود؟ اين سن ها گذشته است البته براي من. کارت پايان خدمت هم دارم الان. کسي که سربازي کرده باشد در بسيج، آن هم در طول انتخابات و سالم در آمده پس خودکشي نخواهد کرد. خنده دار است بيشتر بايد تخمه بشکنم و بخوانم هژير چه نوشته. يا او تخمه بشکند و بخواند من از بسيج چه خواهم نوشت و خواهم نوشت. مثل خواندن بيانيه هاي اين روزها و محاکمه نظام براي جنايات 30 سال گذشته! غلط تايپي که زياد مي شود يعني يک جاي کار مي لنگد. زميني که رويش آب باشد سست تر از آن است که لنگر رويش بياندازي! اين کشتي ها در خشکي امن ترند. من کجاي اين دنيا لنگر انداخته ام که نه تکان مي خورم و نه ثابتم! و اگر نه اين سرم چرا تکان مي خورد و من نه؟! هميشه منتظرم که از در وارد شوي و تکانم دهي و منِ بي لنگر کج و مج شوم و خودم يک جا و سرم يکجا تلو تلو بخوريم و تو قاه قاه بخندي به من و گور پدرم!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;_ اِ! دارلينگ کي اومدي من نفهميدم! من که در رو قفل کرده بودم! يعني باز هم درست نشده؟ بي خودي روي اين قفل ها حساب مي کنم من. مي دوني چقدر خرجش کردم تا حالا. اومدم دارلينگ. بذار دکمه هام رو ببندم...&lt;/span&gt;&lt;/em&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3258091833818699309-2576162184279007008?l=leaving-uk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3258091833818699309/posts/default/2576162184279007008'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3258091833818699309/posts/default/2576162184279007008'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leaving-uk.blogspot.com/2010/01/005.html' title='گزارش رفته شدن005'/><author><name>علی حسین نیا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12686373613303049717</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_YPxT6DUsuxI/SyaI2BHyVTI/AAAAAAAAADw/J0JF4zyNo9w/S220/ali.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3258091833818699309.post-7543183027525644400</id><published>2009-12-21T16:41:00.010+03:30</published><updated>2009-12-21T17:04:16.116+03:30</updated><title type='text'>با آیت الله خداحافظی کردیم ( گزارش رفته شدن004)</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_YPxT6DUsuxI/Sy94NKwF27I/AAAAAAAAAEU/d_LFUqsQsjA/s1600-h/montazeri.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; DISPLAY: block; HEIGHT: 208px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5417681044369693618" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_YPxT6DUsuxI/Sy94NKwF27I/AAAAAAAAAEU/d_LFUqsQsjA/s320/montazeri.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;"این ماه؛ ماه خونه، یزید سرنگونه.... یا حضرت معصومه، منتظری مظلومه... &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;بعد از مدت ها یک راهپیمایی چند صد هزار نفره با شعارهای رادیکال و یا تراژیک، آن هم بعد از آن افتضاح مضحک تظاهرات پاره شدن عکس رهبر فقید! جلوی بیت آقای منتظری کسی که به نظر بسیار مذهبی می آمد آیه ی "و مکر کردند و خداوند مکرشان را پاسخ گفت که او بهترین مکر کنندگان است" را می خواند و می گفت و این پاسخ خداوند بود به این ظالمین که فوت ایشان مجوز راهپیمایی بود که نمی دادند! این آخرین تیر ترکش آیت الله بود به سمت ظلم. آنها که از شهرستان ها آمده بودند و خود شهروندان قم که تا به حال در تظاهرات های جنبش سبز شرکت نکرده بودند هم بعد از کمی تعجب و تشکیک "بی شمار" می شدند. خلاصه که به نظر همه چیز خوب بود و من از خودم می پرسم که آیا همه چیز خوب بود؟ &lt;/div&gt;&lt;div&gt;منتظری رفت و هیچ وقت جای خالی اش پر نمی شود. چند نفر با چشمان اشک بار به من گفته باشند که مردم ایران پدرشان را از دست دادند؟! از زمانی که خبر وحشتناک فوت ایشان را شنیدم احساس نا امنی شدید می کنم و هر لحظه شدیدتر می شود و این از سرفه های قطع ناشدنی کنونی ام بدتر است. گویا آن پزشکم راست گفته بود که اشک ریختن برای برونشیت خوب نیست! چقدر جایت خالیست پدر. چقدر جایت خالیست... &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3258091833818699309-7543183027525644400?l=leaving-uk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3258091833818699309/posts/default/7543183027525644400'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3258091833818699309/posts/default/7543183027525644400'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leaving-uk.blogspot.com/2009/12/004.html' title='با آیت الله خداحافظی کردیم ( گزارش رفته شدن004)'/><author><name>علی حسین نیا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12686373613303049717</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_YPxT6DUsuxI/SyaI2BHyVTI/AAAAAAAAADw/J0JF4zyNo9w/S220/ali.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_YPxT6DUsuxI/Sy94NKwF27I/AAAAAAAAAEU/d_LFUqsQsjA/s72-c/montazeri.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3258091833818699309.post-3741918893424348409</id><published>2009-12-14T00:49:00.007+03:30</published><updated>2009-12-14T01:18:19.730+03:30</updated><title type='text'>تنها شغال می داند که پاییز فصل رسیدن انگور است ( گزارش رفته شدن003)</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;به بهانه آمدن غرور آفرینت و به بهانه سبز شدن غرور آفرین ترت و برای "تر"های دیگرت:&lt;br /&gt;اما این تمام ماجراست. نمی شود زیاد راجع به او حرف زد. این یک اشتباه بزرگ است. در حد عاشق شدن، احمقانه ست. چیزی بیش از این نمی توان از او گفت هر چند از خود او بیش از این ها می شنوید. مثلاً ماکیاولیست است که فمینست هم هست و من می گویم احمق تر از این حرفهاست و مشکل همینجا ست. او احمق است. و حتی احمق تر و این ترسناک است و حتی ترسناکتر! در راه پله ها زندگی میکند ، مثل روح سرگردان یک رادیو ترانزیستوری که یک روز صبح وقتی روشن شود می بیند که مُرده، پتویش را بید خورده و سردش است . ولی خورشید ِ راه پله برایش، این جور سر می زند : Dzień dobry ! (معنایش را نمی دانم) هر روز، جایی، دنیایش از فرط اینرسی می میرد. به خارپشتی چاق می ماند که میان مدار بسته گیر کرده است. همه می گویید که من شخصی می نویسم. فقط او می فهمد و من و در بهترین حالت چند نفر دیگر و این احتمالاً بدترین حالت است. من می گویم که اتفاقاً او نمی فهمد و اگر نه چه حاجت است به نوشتن از روح سرگردان ترانزیستور نیم سوز؟! من راهی را می گردم که اخبار حالت او را بی واسطه بدون سرخوشی برادران! (big brothers) پچ پچ کنم برایتان (مان). خودم مجبورم صبوری کنم! اما خواهید دانست که اخباری که از او می شنیدید گلواژه نبوده!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3258091833818699309-3741918893424348409?l=leaving-uk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3258091833818699309/posts/default/3741918893424348409'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3258091833818699309/posts/default/3741918893424348409'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leaving-uk.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title='تنها شغال می داند که پاییز فصل رسیدن انگور است ( گزارش رفته شدن003)'/><author><name>علی حسین نیا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12686373613303049717</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_YPxT6DUsuxI/SyaI2BHyVTI/AAAAAAAAADw/J0JF4zyNo9w/S220/ali.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3258091833818699309.post-2679202490865168159</id><published>2009-11-21T16:24:00.005+03:30</published><updated>2009-11-21T17:26:17.827+03:30</updated><title type='text'>گزارش رفته شدن 002</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;هیچ دلیل خوبی برای رفتن پیدا نمی شود. تمام دلایل بد اند. اگر اینجوری شده که حالا خیر سرم کوچ کردنی شده ام باید گشت و از بین خاطرات بد زندگی بدترین هایش را نشان کرد و فهمید چه می شود که آدم می رود حتی اگر نرود و بدترین قسمتش می شود همین که حتی اگر نرود. خیلی از ما این بخش بدتر را تجربه کرده ایم و هر روز بر تعدادمان افزوده می شود و چیزی چنین تجربه شده نوشتن ندارد مگر محبوبه من! محبوبه من نوشتن دارد و لاک پشت های آسیای جنوب شرقی و لاله های هلند نوشتن دارد و روسری های رنگی زنان مسلمان مالزی و شب های الکلی بارهای این طرف و آن طرف، گردهمایی های کودکان از همه جا بی خبر دهه شصتی بر ابتکارات مضحک مجازی پروژه شده! یادم رفت دوباره، این حقوق تو ماهی چقدر بود؟ ببخشید حقوق بشر منظورم بود! ماهی چند دلار حساب می شود؟ منظورم این است که کفاف زندگی در پاریس و لندن را می دهد یا ایرلند و یک جاهایی همان طرف ها؟ بریتانیا گران است عجیب... آه محبوبه من! چقدر با هم حرف بزنیم اینجا یا که نه من چقدر از تو حرف بزنم اینجا...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3258091833818699309-2679202490865168159?l=leaving-uk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3258091833818699309/posts/default/2679202490865168159'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3258091833818699309/posts/default/2679202490865168159'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leaving-uk.blogspot.com/2009/11/002.html' title='گزارش رفته شدن 002'/><author><name>علی حسین نیا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12686373613303049717</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_YPxT6DUsuxI/SyaI2BHyVTI/AAAAAAAAADw/J0JF4zyNo9w/S220/ali.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3258091833818699309.post-6822297616624869628</id><published>2009-11-13T14:07:00.005+03:30</published><updated>2009-11-15T19:35:27.665+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مهاجرت، انگلستان، ویزای تحصیلی، راجر واترز'/><title type='text'>گزارش رفته شدن 001</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;آها! این جای خوبی است!&lt;br /&gt;قرار شد اینجا شروع کنم بنویسم که چطور شد تصمیم گرفتم تلاش کنم به سمت بریتانیای کبیر! کوچ کنم. البته کلاً کسی این تصمیمات من را جدی نمی گیرد و صد البته تر! که من هم معمولاً تصمیمات کسی را جدی نمی گیرم. ولی ایندفعه یک فرقی وجود دارد و آن همانا حضور محسوس ا.ن. است. و البته باقی چیزها. و مگی. و آرزوی حکمرانی بریتانیا بر دنیا. و خیلی چیزها که کم کم خواهم گفت.&lt;br /&gt;پیش از این من در یک وبلاگی می نوشتم به نام &lt;a href="http://www.kaghazi.com/blog/blog.asp?code=89"&gt;مسخ&lt;/a&gt; که به خاطر مشکلات فنی دیگر نشد آنجا بنویسم. کمی کمتر پیش از این همراه یکی از دوستانم در یک وبلاگی می نوشتم به نام &lt;a href="http://sayno.blogfa.com/"&gt;ناقوس سبز&lt;/a&gt; که حالا می خواهم به صاحب اصلی اش برگردانم. یعنی بروم سراغ خانه زندگی خودم. بزرگترین مشکل در رسیدن به بریتانیای کبیر برای من فعل و انفعالات گذرا و ناگهانی شیمیای یا هورمونی یا فیزیکی یا متافیزیکی اندرونی بسته اندام بنده ست که در فارسی به آن می گویند گشادی یا تنگی فزاینده و غیرقابل پیشبینی. یعنی یک جوری می شوم که یک دفعه کلاً هیچ کاری جز ذل زدن به هر چیزی که دقیقاً جلو چشمانم است به طوری که مجبور نشوم تخم چشمم را تکان دهم آن هم برای مدت چندین ساعت، انجام نمی دهم. یک چیزی در مایه های صدای مارک نافلر در ترانه your latest trick. و برعکس یک دفعه می بینی کوله بارم را جمع کردم بلند شدم رفتم وسط بیابان های رفسنجان 7-8 ماه کار مسخره! یا مثل پارسال و اندی پیش که یک دفعه رفتم سربازی یا از این کارهای عجیب و غریب. مثلاً همین چند ماه پیش به مدت چند ماه! در یک روز 3 شیفت کار می کردم. ولی این بریتانیای کبیر اینجوری نیست. یعنی نمی شود یکدفعه باهاش کاری کرد و این کارش را سخت می کند. خلاصه باید دید چه می شود. ما فعلاً چایی می خوریم و در این نیمروز تعطیل جمعه به گشتن در دانشگاه Sussex البته به سبک مجازی می پردازیم ببینیم ما را با لیسانس فیزیک حالت جامد از دانشگاه علم و صنعت با معدل 12.3 و 3 ترم مشروطی! در این رشته های شهوت انگیز علوم انسانی راه می دهند با نه!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3258091833818699309-6822297616624869628?l=leaving-uk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3258091833818699309/posts/default/6822297616624869628'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3258091833818699309/posts/default/6822297616624869628'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://leaving-uk.blogspot.com/2009/11/001.html' title='گزارش رفته شدن 001'/><author><name>علی حسین نیا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12686373613303049717</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_YPxT6DUsuxI/SyaI2BHyVTI/AAAAAAAAADw/J0JF4zyNo9w/S220/ali.jpg'/></author></entry></feed>
