به بهانه آمدن غرور آفرینت و به بهانه سبز شدن غرور آفرین ترت و برای "تر"های دیگرت:
اما این تمام ماجراست. نمی شود زیاد راجع به او حرف زد. این یک اشتباه بزرگ است. در حد عاشق شدن، احمقانه ست. چیزی بیش از این نمی توان از او گفت هر چند از خود او بیش از این ها می شنوید. مثلاً ماکیاولیست است که فمینست هم هست و من می گویم احمق تر از این حرفهاست و مشکل همینجا ست. او احمق است. و حتی احمق تر و این ترسناک است و حتی ترسناکتر! در راه پله ها زندگی میکند ، مثل روح سرگردان یک رادیو ترانزیستوری که یک روز صبح وقتی روشن شود می بیند که مُرده، پتویش را بید خورده و سردش است . ولی خورشید ِ راه پله برایش، این جور سر می زند : Dzień dobry ! (معنایش را نمی دانم) هر روز، جایی، دنیایش از فرط اینرسی می میرد. به خارپشتی چاق می ماند که میان مدار بسته گیر کرده است. همه می گویید که من شخصی می نویسم. فقط او می فهمد و من و در بهترین حالت چند نفر دیگر و این احتمالاً بدترین حالت است. من می گویم که اتفاقاً او نمی فهمد و اگر نه چه حاجت است به نوشتن از روح سرگردان ترانزیستور نیم سوز؟! من راهی را می گردم که اخبار حالت او را بی واسطه بدون سرخوشی برادران! (big brothers) پچ پچ کنم برایتان (مان). خودم مجبورم صبوری کنم! اما خواهید دانست که اخباری که از او می شنیدید گلواژه نبوده!
اما این تمام ماجراست. نمی شود زیاد راجع به او حرف زد. این یک اشتباه بزرگ است. در حد عاشق شدن، احمقانه ست. چیزی بیش از این نمی توان از او گفت هر چند از خود او بیش از این ها می شنوید. مثلاً ماکیاولیست است که فمینست هم هست و من می گویم احمق تر از این حرفهاست و مشکل همینجا ست. او احمق است. و حتی احمق تر و این ترسناک است و حتی ترسناکتر! در راه پله ها زندگی میکند ، مثل روح سرگردان یک رادیو ترانزیستوری که یک روز صبح وقتی روشن شود می بیند که مُرده، پتویش را بید خورده و سردش است . ولی خورشید ِ راه پله برایش، این جور سر می زند : Dzień dobry ! (معنایش را نمی دانم) هر روز، جایی، دنیایش از فرط اینرسی می میرد. به خارپشتی چاق می ماند که میان مدار بسته گیر کرده است. همه می گویید که من شخصی می نویسم. فقط او می فهمد و من و در بهترین حالت چند نفر دیگر و این احتمالاً بدترین حالت است. من می گویم که اتفاقاً او نمی فهمد و اگر نه چه حاجت است به نوشتن از روح سرگردان ترانزیستور نیم سوز؟! من راهی را می گردم که اخبار حالت او را بی واسطه بدون سرخوشی برادران! (big brothers) پچ پچ کنم برایتان (مان). خودم مجبورم صبوری کنم! اما خواهید دانست که اخباری که از او می شنیدید گلواژه نبوده!
