هیچ دلیل خوبی برای رفتن پیدا نمی شود. تمام دلایل بد اند. اگر اینجوری شده که حالا خیر سرم کوچ کردنی شده ام باید گشت و از بین خاطرات بد زندگی بدترین هایش را نشان کرد و فهمید چه می شود که آدم می رود حتی اگر نرود و بدترین قسمتش می شود همین که حتی اگر نرود. خیلی از ما این بخش بدتر را تجربه کرده ایم و هر روز بر تعدادمان افزوده می شود و چیزی چنین تجربه شده نوشتن ندارد مگر محبوبه من! محبوبه من نوشتن دارد و لاک پشت های آسیای جنوب شرقی و لاله های هلند نوشتن دارد و روسری های رنگی زنان مسلمان مالزی و شب های الکلی بارهای این طرف و آن طرف، گردهمایی های کودکان از همه جا بی خبر دهه شصتی بر ابتکارات مضحک مجازی پروژه شده! یادم رفت دوباره، این حقوق تو ماهی چقدر بود؟ ببخشید حقوق بشر منظورم بود! ماهی چند دلار حساب می شود؟ منظورم این است که کفاف زندگی در پاریس و لندن را می دهد یا ایرلند و یک جاهایی همان طرف ها؟ بریتانیا گران است عجیب... آه محبوبه من! چقدر با هم حرف بزنیم اینجا یا که نه من چقدر از تو حرف بزنم اینجا...
شنبه ۲۱ نوامبر ۲۰۰۹
جمعه ۱۳ نوامبر ۲۰۰۹
گزارش رفته شدن 001
آها! این جای خوبی است!
قرار شد اینجا شروع کنم بنویسم که چطور شد تصمیم گرفتم تلاش کنم به سمت بریتانیای کبیر! کوچ کنم. البته کلاً کسی این تصمیمات من را جدی نمی گیرد و صد البته تر! که من هم معمولاً تصمیمات کسی را جدی نمی گیرم. ولی ایندفعه یک فرقی وجود دارد و آن همانا حضور محسوس ا.ن. است. و البته باقی چیزها. و مگی. و آرزوی حکمرانی بریتانیا بر دنیا. و خیلی چیزها که کم کم خواهم گفت.
پیش از این من در یک وبلاگی می نوشتم به نام مسخ که به خاطر مشکلات فنی دیگر نشد آنجا بنویسم. کمی کمتر پیش از این همراه یکی از دوستانم در یک وبلاگی می نوشتم به نام ناقوس سبز که حالا می خواهم به صاحب اصلی اش برگردانم. یعنی بروم سراغ خانه زندگی خودم. بزرگترین مشکل در رسیدن به بریتانیای کبیر برای من فعل و انفعالات گذرا و ناگهانی شیمیای یا هورمونی یا فیزیکی یا متافیزیکی اندرونی بسته اندام بنده ست که در فارسی به آن می گویند گشادی یا تنگی فزاینده و غیرقابل پیشبینی. یعنی یک جوری می شوم که یک دفعه کلاً هیچ کاری جز ذل زدن به هر چیزی که دقیقاً جلو چشمانم است به طوری که مجبور نشوم تخم چشمم را تکان دهم آن هم برای مدت چندین ساعت، انجام نمی دهم. یک چیزی در مایه های صدای مارک نافلر در ترانه your latest trick. و برعکس یک دفعه می بینی کوله بارم را جمع کردم بلند شدم رفتم وسط بیابان های رفسنجان 7-8 ماه کار مسخره! یا مثل پارسال و اندی پیش که یک دفعه رفتم سربازی یا از این کارهای عجیب و غریب. مثلاً همین چند ماه پیش به مدت چند ماه! در یک روز 3 شیفت کار می کردم. ولی این بریتانیای کبیر اینجوری نیست. یعنی نمی شود یکدفعه باهاش کاری کرد و این کارش را سخت می کند. خلاصه باید دید چه می شود. ما فعلاً چایی می خوریم و در این نیمروز تعطیل جمعه به گشتن در دانشگاه Sussex البته به سبک مجازی می پردازیم ببینیم ما را با لیسانس فیزیک حالت جامد از دانشگاه علم و صنعت با معدل 12.3 و 3 ترم مشروطی! در این رشته های شهوت انگیز علوم انسانی راه می دهند با نه!
قرار شد اینجا شروع کنم بنویسم که چطور شد تصمیم گرفتم تلاش کنم به سمت بریتانیای کبیر! کوچ کنم. البته کلاً کسی این تصمیمات من را جدی نمی گیرد و صد البته تر! که من هم معمولاً تصمیمات کسی را جدی نمی گیرم. ولی ایندفعه یک فرقی وجود دارد و آن همانا حضور محسوس ا.ن. است. و البته باقی چیزها. و مگی. و آرزوی حکمرانی بریتانیا بر دنیا. و خیلی چیزها که کم کم خواهم گفت.
پیش از این من در یک وبلاگی می نوشتم به نام مسخ که به خاطر مشکلات فنی دیگر نشد آنجا بنویسم. کمی کمتر پیش از این همراه یکی از دوستانم در یک وبلاگی می نوشتم به نام ناقوس سبز که حالا می خواهم به صاحب اصلی اش برگردانم. یعنی بروم سراغ خانه زندگی خودم. بزرگترین مشکل در رسیدن به بریتانیای کبیر برای من فعل و انفعالات گذرا و ناگهانی شیمیای یا هورمونی یا فیزیکی یا متافیزیکی اندرونی بسته اندام بنده ست که در فارسی به آن می گویند گشادی یا تنگی فزاینده و غیرقابل پیشبینی. یعنی یک جوری می شوم که یک دفعه کلاً هیچ کاری جز ذل زدن به هر چیزی که دقیقاً جلو چشمانم است به طوری که مجبور نشوم تخم چشمم را تکان دهم آن هم برای مدت چندین ساعت، انجام نمی دهم. یک چیزی در مایه های صدای مارک نافلر در ترانه your latest trick. و برعکس یک دفعه می بینی کوله بارم را جمع کردم بلند شدم رفتم وسط بیابان های رفسنجان 7-8 ماه کار مسخره! یا مثل پارسال و اندی پیش که یک دفعه رفتم سربازی یا از این کارهای عجیب و غریب. مثلاً همین چند ماه پیش به مدت چند ماه! در یک روز 3 شیفت کار می کردم. ولی این بریتانیای کبیر اینجوری نیست. یعنی نمی شود یکدفعه باهاش کاری کرد و این کارش را سخت می کند. خلاصه باید دید چه می شود. ما فعلاً چایی می خوریم و در این نیمروز تعطیل جمعه به گشتن در دانشگاه Sussex البته به سبک مجازی می پردازیم ببینیم ما را با لیسانس فیزیک حالت جامد از دانشگاه علم و صنعت با معدل 12.3 و 3 ترم مشروطی! در این رشته های شهوت انگیز علوم انسانی راه می دهند با نه!
اشتراک در:
پیامها (Atom)